محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

402

خلاصة الحكمة ( فارسى )

همهء اسماء و صفات وى به ذاتش ملحق است به سبب محال بودن انفكاك ، و ماسوى مخلوق است ، مثلًا انسان جسدى دارد كه صورت او ، و روحى دارد كه معناى او ، و سرى دارد كه روح اوست و نيز وجهى دارد كه از آن به روح القدس و سر الهى و وجود سارى تعبير مىكنند . پس هرگاه امورى بر انسان غالب تر باشند كه صورت وى آنها را اقتضا مىكند و از آن به بشريت و شهوانيت تعبير مىشود ، روح او رسوب معدنى را كسب مىكند كه اصل صورت و منشاء محل آن است تا آنجا كه با عالم اصلى آن به سبب تمكن مقتضيات بشرى كه در آن است مخالفت مىكند پس با صورت مقيد شده و اطلاق روحى را از دست داد و گرفتار زندان طبيعت و عادت گرديد و آن در دنيا مانند زندانى در آخرت ، بلكه عين زندانى است كه در روح استقرار دارد ليكن زندانى در آخرت زندان محسوس آتشين است و آن در دنيا همين معنى مذكور است زيرا آخرت جايى است كه معانى به شكل صور محسوسه درمىآيند ، ولى انسان به عكس آن است در صورتى كه امور روحانى از قبيل مداومت در فكر صحيح و كم كردن طعام و خواب و سخن ، و ترك امورى كه بشريت آنها را اقتضا مىكند بر وى چيره شوند ، زيرا هيكل او لطف روحانى را كسب مىكند ، چنان كه روح آب راه مىرود و در هوا مىپرد و ديوارها و دورى شهرها مانع او نمىشوند و در بالاترين مراتب مخلوقات قرار مىگيرد ، و اين همان عالم ارواح رها شده از قيود است بصله اى به سبب مجاورت اجسام ، و مراد از آيهء إن الابرار لفى نعيم « 1 » همين مطلب است . در كليات ابى البقاء چنين آمده : روح حيوانى جسمى لطيف است كه منبع آن تجويف قلب جسمانى است و به وسيلهء شرايين به ساير اجزاى بدن منتشر مىشود ، و روح انسانى ، كنه آن را جز خدا كسى نمىداند ، و مذهب اهل سنت و جماعت بر خلاف معتزليان و ديگران اين است كه روح و عقل از اعيانند نه از اعراض ، و آن دو از صفت‌هاى خوب و بد زيادت مىپذيرند چنان كه به چشم نگرنده پرده عارض مىشود يا درد روى مىدهد و خورشيد نيز انكشاف مىپذيرد ، و از اين رو است كه روح گاهى به صفت « امّاره » و گاهى به صفت « مطمئنه » موصوف شده است . و بدان كه روح جوهرى علوى است ، چنان كه در قرآن كريم آمده است : قل الروح من امر ربى « 2 » يعنى روح

--> ( 1 ) . التكوير ( 82 ) : 13 . ( 2 ) . اسراء ( 17 ) : 85 .